X
تبلیغات
تلخ نامه

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392

راستی نمی دانم چند ماه اینجایم

به همه می گویم آلموست تو یرز.

تو این یه سال که نیمدم اینجا خیلی اتفاقا افتاد.

رفتم ایران به معنای واقیی خوش گذشت .مامان بابا پزمان پدرام عارفه عارفه عارفه عارفه 

به معنای واقعی باد شدم اومدم به قول خاله

اینکه مانی هنوز هست 

کار سخت هنوز هست

معلمم شدم معلم یک سری بچه 7 8 ساله 

اینکه روز اول براشون ال ای دی با لامپ واقهی توضیح دادم

اینکه اشکم پشت فرمون در اومد وقتی بهم گفت اوکی یو این تو ایت .

اینکه با مانی بودم بهم زنگ زد یکی گفت بیا برا مصاحبه ی جدید برای نو و سان 

اینکه به مانی گفتم الموست ا گو 

اینکه از الان تا 2 ژانویه استرس دارم

راستی مسترمم شروع کردم 

تو رشته ی خودم 

بماند که درس خوندم 

بماند که همش کتابخونه بودم

بماند که دلم برا خودم سوخت که فقط درس و کار است و دیگر هیچ 

اینکه الان هر روز به خدا می گم خدایا شکرت

اینکه من 500 دلار از زایلینکس گیفت کارت گرفتم و مثل باد خرج شد 

اینکه می گویم هنوز 

علی پس کی پیدایت می شود 

کی می آیی 

کی می آیی تا زندگی مرا از این رو به آن رو کنی 

علی چشم های من دیگر جایی را نمی بینند 

تو به جای من ببین 

پشت بام ها را ببین 

ببین خوشبختی روی کدام بام است ...

راستی باز هم می گویم خدایا شکرت ...

نوشته شده توسط آبی در 0:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم بهمن 1391

راستی 11 ماه شد

اینکه بعد از سه چهار روز از یازده ماه می گذره و میام اینجا چیز می نویسم داستان راستان است 
اینکه ماه 11 ماه من نبود یعنی ماه 10 بد بود 
اینکه مانی براحتی رفت دوست دختر گرفت و منو براحتی تنها گذاشت 
اینکه دلم مثل چی براش تنگ شده 
اینکه هر جای این شهر لعنتی فقط فقط یاد مانی می افتم 
اینکه انقدر جو کارم برام سنگین شدو زد بسرم بیام بیرون 
اینکه اشکم جلوی مامان بابا در اومد 
اینکه مادرم انقدر مهربان بود که اشکش برایم در نیمد و حرف های خوب می زد حرف هایی که یادم برود نامردی روزگار را 
اینکه فردایش از پژی شنیدم که دیده است مادر م تا 4 صبح گریه می کرده است برای من 
اینکه فهمیدم بهشت زیر پای مادرم است 
اینکه آدم اینجور جاها معنای خانواده می فهمد 
معنی مهربانی پدر 
تکیه گاه برادرام 
سنگ صبور بودن خواهرم 
همه همه باعث شد معنی خانواده رو درک کنم 
اینکه پدرم گفت دو روز بعد از یک ساله شدنت برگرد 
گفتم باشد بلیط را می خرم می آیم 
اینکه بعد از مانی دورم شلوغ شد 
میرم شام بیرون 
می رم سنفرانسیسکو بدون مانی 
میروم خانه دوست مادرم لوبیا پلو می خورم 
میرم خانه خواستگارم و خودم را معرفی می کنم 
برایم یک کار جدید در سنفرانسیسکو پیدا می شود 
و همه همه بهم می گویند برنگرد برای چه می خواهی برگردی 
باز می گردم سر کار 
که بمانم
تصمیم می گیرم اصلا برنگردم  
رستوران هایی که دوست داشتم را می روم 
ولی هات چاکلت بعد از سر کار یک چیز دیگر است 
سینما های شب های یکشنبه 
همه چیز 
حالا نگاه مظلوم به من می کند 
و می گوید نو عصبانی 
ولی وقتی یاد دو یکشنبه شب می افتم که ساعت 6 از سر کار رفت و هیچ خبری ازش نشد 
می گویم بیخیال آزی یک روزی یکی هست که پای یکشنبه های شبت هم می شود 
با مانی به من خوش می گذشت 
برایم مهم نبود چه هستم 
بهش نگفته بودم مهندسم 
بهش نگفتم برای مستر اقدام کردم 
اما نادر آشنای امروزم مرا به حقیقت زندگی بر می گرداند 
و بهم می گوید زندگی نکبتی دارم 
و بهم می گوید خیلی بدبختی 
خوش نمی گذرد با حقیقت تلخ زندگیم 
و اینکه سپهر معلم زبانم با لهجه انگلیسی شیرینش بهم گفت سوییت هارت 
و همه همه اینها مال ماه 11 است 
و گریه هایی که سر دادم 
و اینکه دو سه روزی فقط نون و پنیر خوردم 
دلم هوس مانی را می کرد و هیچ چیز نمی گفتم 
نامردی کرد 
ولی همهی پسر ها مثل هم اند 
فاک دیس لایف 

نوشته شده توسط آبی در 9:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم دی 1391

دنیای مسقره

درست شیش روز پیش بود که رفتم پارک برای دویدن توی تاب سوراری گریم گرفت و همون جا تصمیم گرفتم که دیگه نرم سر کار .اومدم خونه اشکم جلو مامان اینا در اومد جلو همه بابام گفت دیگه نرو مامانم حرف های خوب می زد برگرد ایران خوش باشیم با هم 
بعد از اون یکم حالم بهتر شد کارم خیلی عذاب آور بود خیلی 
جالب اینجاست الان می گم کاشکی تحمل کرده بودم کاشکی بابا اینا انقدر اون روز گیر نمی دادن که چته تا اشک من در بیاد تا بیخیال هر چی تحمل کردنی بشم 
تحملم تمام شده بود از کارم آمدم بیرون 
حالا دنبال کار هستم کاری نیست 
سرما خوردم 
ذلم مثل سگ برای مانی تنگ شده است 
هنوز برایم اسمس می فرستد جوابش را نمی دهم می گوید آزی پلیز جوابش را نمی دهم و فکر می کنم اگر هوایم را بیشتر داشت انقدر این آخری ها برایم سخت نبود کار کردن یا آن شب آخر که بهش گفتم بیا بریم هات چاکلت بزنیم گفت نمیام و من گریه کردم و فردایش تصمیم گرفتم نرم 
الن خوبم دیگر قیافه ی نحس فاطی را نمی بینیم 
دیگر ستاره بهم تیکه نمی ندازه حالم ازش  بهم می خورد 
حالا به هر کی می گم من از ماه دوم کار می کردم می گوید آفرین 
میگوید دوران سختی را گذراندی 
میدانم از حالا به بعد همه بهم می گویند باید بیشتر تحمل می کردی 
می دانم از حالا به بعد همه می گویند کار چرا پیدا نمی کنی 
دنیای مسقری ایست اینجا 
و من واقعا دلم می خواهد گم شوم بروم زیر زمین و دیگر پیدا نشوم 
دنیای مسقره ایست که هیچ کس هیچکس و درک نمی کند 

نوشته شده توسط آبی در 4:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391

فال ماه دهم

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

279 غزل شماره 279
غزل شماره 279


قدر چیزها و کسانی را که در کنارتان بوده اند ندانسته و حالا بسیار پشیمانید. آنقدر عمرتان طولانی هست که دوباره همه چیز را جبران کنید. از دوستان با عقل و درایت خودتان کمک بگیرید. مال حلال به دست بیاورید چون مال حرام زود از دستتان خارج می شود.

نوشته شده توسط آبی در 11:35 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391

راستی 10 ماه شد

کار های نا تمام زیادی دارم 
کار هایی که باید می کردم و نشد 
حامد می گوید تافل را بده قال و بکن 
می گویم سخت است از پس یک دیکشنری کلمه بر نمی آیم 
کاهر های ناتمام زیادی دارم ولی می گویم بس است بزار زندگی بیست و یکم تمام شود 
خسته ام 
امروز یکشنبه هم بود روز سخت کاری که نتوانستم 20 دقیقه بنشینیم با نلی اختلات کنم 
فقط مانی را می دیدم که داشت تکس می فرستاد 
هر از گاهی گوشیش را چک می کرد 
دلم برای خودم سوخت 
چه جوری جرءت کردم توی زندگی خصوصیم راهش بدهم 
از کی تصمیم گرفتم بیاید توی زندگیم 
چرا به خودم همچین اجازه ای دادم بیاید که درست بعد از 2 ماه توی چشم هایم نگاه کند بگوید دوستت دارم و بعد از چند دقیقه تکس بفرستد 
دنیای بدی ایست یا من خرم 
هیچ چیزی نمی گویم دوستت نداشتم و نخواهم داشت فقط اون دو ماه لعنتی بود زیاد بود بهم خوش می گذشت وقتی که سرما خورده بودم مانی بود که زورم کرد برویم قرص بگیرم حتی ماچمم کرد سرد بود خیلی سردم  بود دلم بهش عادت کرده بود 
حالا دیگر هیچی نیست اصلا نیست 
دنیای بدیست دلم برای اولین بار شکست نه زیاد ولی شکست 
دلم می خواهد از این دنیای لعنتی از همه ی آدم هایش دل بکنم و بروم 
دلم باهاش صاف نمی شه دیگه حالا هر چیم بخواد برام غذا های خوش مزه درست کنه 
و پدرم این روزها زیاد زنگ می زند 
بعد از دعوای با آری یک روز با همه حرف نزدم 
بعد از اون روز بابا م بهم زنگ می زند 
پژمان می پرسد کار و بارت چطوری ایست 
و پدرم مهربان است مهربان 
و من تنها کاری که می کنم عدش گریه کردن است 
و دل سوختن و به خودم بگویم ده ماه لامصب چه جوری موندی با این همه شغال دور و ورت 
و مانی تنها کاری که کرد این روز ها دور شدن بود سرم را گرم نکرد و من هی به فکر اصفهان بودم 
نگفت بیا صبح برویم کافی بخوریم و من فکر کردم به جواب فیسبوک آری به پدی و فکر کردم دیگر توی دلمشغوله های زندگی کسی نیستم 
دیگر با کسی خاطره نمی سازم 
دیگر قه قه خنده با پدی نمی کنم 10 ماه نکردم بیشتر هم می شود 
بهم نگفت بیا ناهار برویم بیرون دلم برای اون شب که همهیشان دور هم بودند و فست فود می خوردند پر کشید 
بهم نگفت بیا برویم هات چاکلت بخوریم دلم برای برنامه های شب یلدایشان ترکید 
اما بخودم می گویم بیخیال آزاده 
دنیا همیشه این گونه نمی چرخد تو هم روزی شاد خواهی شد 
از ته دل می خندی با همیشان 
بهم نگفت بیا بریم سینما امشب نشستم این جا این را نوشتم همراه با تک تک جمله های لعنتیم اشک ریختم و فکر کردم 10 ماه افتضاحی بود ...

غلی بعدن که جالم خوب شد 
بعدن 
بیا کنارم بنشین 
و شروع کن به حرف زدن 
از امید دادن به آینده ی خوب 
از امید دادن به اینکه تو الان جایی .ایسدی که درست باید وایسی 
بعدن بیا بهم بگو 
الان اشکم دارد می ریزد پایین 
اشک هایم را نمی خواهم ببینی 
رگ های بیرون زده ی دستم را نمی خواهم ببینی 
بعدن بیا بغلم کن 
بهم بگو همه چیز درست خواهد شد 
باور کن 
باور کن 
باور کن ... 
علی چشم های من دیگر جایی را نمی بینند تو به جا من نگاه کن 
خوشبتی را پیدا کن 
و بعدن 
بیا بهم بگو خوشبختی بر فراز کدام قله است که من نمی دانم چرا پرت شده ام این گوشه ی دنیا ...

نوشته شده توسط آبی در 11:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391

از نور های لاس وگاس تا پرنسس فیونا


موضوع اینست که آدم وقتی یک متن زیبا را می خواند با خودش فکر می کند که من هم باید بنویسم باید بنویسم و خوب بنویسم ، خیلی وقت است که می خواهم بنویسم 

موضوع اینست که دارد 10 ماه می شود دست هایم به اندازه 10 سال پیر شدند هیچ کار مفیدی نکردم هیچی 
موضوع اینست که دلم از این می گیرد زبانم بهتر شد نه نشد الان احساس خوشبختی می کنم نه نمی کنم 
الان فکر می کنم موفق شدم نه نشدم 
تافلم را گرفتم نه نگرفتم 
چی کار کردم تو این 10 ماه 
شما بگیر یک سال 
چی کار کردم تو این یک سال 
هیچی 
جز دور خودم چرخیدن 
جز غصه خوردن زیاد کار دیگه ای نکردم 
غصه بی پولی کشیدن 
غصه اینکه باید با 300 دلاری که در ماه دارم باید پس اندازم بکنم 
غصه ی زبان جلو نرفتنم 
غصه پذیرش از دانشگاه گرفتنم 
غصه ی کارم 
گریه هایم برای کارم 
گریه هایم برای دست هایی که پیر شدند 
و این آخری 
غصه دوست جدیدم 
من انسان بدبختی هستم که رفته ام با مانی دوست شده ام 
هر دو مون بدبختیم اون خیلی بیشتر 
دلم نمی خواست اولین بوسه زندگیم نصیب یک انسان بدبختر از خودم بشود 
دلم نمی خواست ولی شد 
حالا غصه می خورم و برای دلداری دادن به خودم می گویم پــــــــــور آزی 
نمی گویم همیشه در کنارش غصه می خورم نه ، بعضی مواقع دلم برای خودم می سوزد همین 
پسر خوبی ایست تا الان که بوده همین ولی آدم بدبختی ایست 
می شود سالها برایش گریه کرد 
بعضی مواقع که می روم سر کار و می بینم بقل سطل زباله نشسته ،قوز کرده ودارد سیگار می کشد بعد از چه می دانم 8 ساعت کار 5 دقیقه مرخصی گرفته که سیگار بکشد دلم می خواهد بروم کنارش بنشینم و گریه کنم و بگویم جهان بدیست که تو باید حتما 14 15 ساعت در روز کار کنی 
جهان بدیست که من و تو را اینگونه در مقابل هم قرار داده 
هر دو بدبخت 
هر دو مهاجر تنها 
هر دو بی پول 
باز تو از من بیشتر پول می گیری 
من از درد تنهایی با تو رفیق شدم 
تنهاییم پر نشد فقط غصه خوردنم شد هزار برابر 
تو را نمی دانم برای چه با من زبان نفهم دوست شدی 
موضوع این بود آدم مطلب غمگینی را می خواند یاد غصه های خودش می افتد و فکر می کند کاش من هم می توانستم خوب از بدبختی هایم بنویسم همه بیایند گریه کنند و بعد بروند از بدبختی های خدشان دوباره بنویسند 
مو ضوع اینست واقعا از ته دلم می خواهم هفته ی دیگر دنیا تمام شود من را ببلعد توی خودش تا یک سال نشود که من اینجا تنها باشم و همه بعد یک سال بپرسن چه کردی توی این یک سال 
راستی خانوم بیلان کاری شما در سالی که گذشت چه بود ؟

نوشته شده توسط آبی در 13:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391

راستی نه ماه شد

سر کار که بهم بد می گذرد 
سر کار که اشکم در می آید 
دلتنگی بیشتر خود را نشان می دهد 
انقدر که باعث می شود اشکت به بهانه های ساده در آید
بهانه های ساده نیست 
اعصاب آدم یک حدی دارد 
صبر آدم نیز 
من صبرم تموم شده 
هشت ماه دارم اینجا کار می کنم 
تا حالا انقدر به من گیر ندادند که این یک هفته 
من حالم بد است 
به گلهای خشک شده ی روی میزم نگاه می کنم 
و فکر می کنم چقدر امروز صبح راه رفتم تا اشک هایم خشک شد 
موضوع این است آسمان هم می بارید 
چند روز است که می بارد 
نمی دانم دلش برای من سوخته 
که پا به پای من امروز توی خیابان بارید 
من از باریدن خسته شدم 
رفتم روی زمین کنار قفسه های کتاب های نقاشی ولو شدم 
کتاب ها را ورق می زدم 
سعی می کردم روی کتاب ها اشک هایم نریزد 
سعی می کردم حواسم را پرت کنم 
خودم را گم کنم 
به خودم فکر نکنم 
به شکلک های شاد توی کتاب نگاه کنم 
و فکر کنم آدمکای نقاشی شده شاد هستند 
و فکر کنم گرافیتی ها پر از رنگ های شاد هستند 
و باز آه بکشم 
و به خودم بگویم کاشکی من نقاش خوبی بودم 
ساعتی گذشت 
اشک هایم خشک شده بود 
زدم بیرون 
آسمون داشت هنوز می بارید 
دلم سیگار می خواست زیر بارون بکشم 
آهی از ته دل 
و فکر کنم 
توی این نه ماه فقط همین چند روز بود که دلم می خواست الان توی هواپیما بودم و دوست داشتم برگردم 
و قبلش یک مشت محکم توی دهن آدم های نفهمی بزنم 
که قلب من را زیر پایشان خورد کردن و به سادگی تمام از کنارش رد شدند ...
غلی بعدن که جالم خوب شد 
بعدن 
بیا کنارم بنشین 
و شروع کن به حرف زدن 
از امید دادن به آینده ی خوب 
از امید دادن به اینکه تو الان جایی .ایسدی که درست باید وایسی 
بعدن بیا بهم بگو 
الان اشکم دارد می ریزد پایین 
اشک هایم را نمی خواهم ببینی 
رگ های بیرون زده ی دستم را نمی خواهم ببینی 
بعدن بیا بغلم کن 
بهم بگو همه چیز درست خواهد شد 
باور کن 
باور کن 
باور کن ... 
علی چشم های من دیگر جایی را نمی بینند تو به جا من نگاه کن 
خوشبتی را پیدا کن 
و بعدن 
بیا بهم بگو خوشبختی بر فراز کدام قله است که من نمی دانم چرا پرت شده ام این گوشه ی دنیا ...

نوشته شده توسط آبی در 3:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم آبان 1391

قصه بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد

بمیره برا دلت خواهر جان 
که این آهنگ می خونی 

 غریبه

قصه ی دل کندن من از عبور یه غریبه

سر گذشت روزگار سوت و کور یه غریبه

قصه ی بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد

وقتی که آیینه پر شد از عبور یه غریبه

می گذرم از شب و باور می کنم که تموم قصه ها پر از غمه

باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم به راه مرحمه

می گذرم از توکه اون غریبه ای

اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت

آینه ی قدیمیمو شکستن

تا ابد دل منو تنها گذاشت......

نوشته شده توسط آبی در 23:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم آبان 1391

می دونی که می تونم بنویسم

دوست داشتم خوب بنویسم 
دوست داشتم زیاد بنویسم 
دوست داشتم زیاد حرف بزنم 
دوست داشتم دورورم پر از دوست بود، پر از دوست هایی که ازم خسته نمی شدند
دوست داشتم از هر دری حرف بزنم 
دوست داشتم زندگیم پر از کار های مهیج بود
دوست داشتم آدم باهالی بودم
دوست داشتم هر روزم اتفاق جالبی می افتاد من با آب و تاب برا همه تعریف می کردم
دوست داشتم این اتفاق مهیج روزانمو برای همهی دوستام تعریف می کردم
دوست داشتم آدم پر از زندگی بودم ، سرشار از زندگی ، سرشار از انرژی
دوست داشتم زیاد بنوسم
دوست داشتم وبلاگم پر از اتفاق های مهیج بود
دوست داشتم توی وبلاگم بیام از تک تک دوستام حرف بزنم
بعد وبلاگم پر بشه از آدم
همه بیان بگن عجب کلام شیوایی داری
همه بخندند از مطالبم
دوست داشتم وبلاگم اینجوری بود
دوست داشتم خودم اینجوری بودم
دوست داشتم دوستام اینجوری بودن
دوست داشتم ...
آدم های زندگی من محدود ند
به تعداد انگشت های دستم هم نمی رسند
یک دوست خوب بیشتر ندارم
او هم مثل من تنها افتاده است آن گوشه دنیا
یک خواهر دوست داشتنی بیشتر ندارم
فقط بهش قر می زنم
از غم های درونم خبر دارد
از نامید بودنم
از همه چی
کلافه است از من
خودم این را می دانم ، به روی خودش نمی آورد
و مادرم عزیز دلم  که می گوید کارت را عوض کن
و پدرم که می گوید حالا می توانی با امریکایی حرف بزنی
و پدی که می گوید در جاهای شلوغ قرار بزار
و پژی که می گوید خپل اصل حالت چطوره
و مانی ...
هفت نفرن
همهیشان می دانند آدم نامیدی هستم
هیچ کدامشان نمی دانند وبلاگ دارم نمی دانم شاید آری بداند
هیچ کدامشان نمی دانند دوست دارم بنویسم
دوست دارم خوب بنویسم
دوست دارم آدم سرشار از زندگی بودم
سرشاز از لبخند که هر کی نگاه کرد بهم ناخوداگاه لبخند بزنه نه اینکه یاد چک های برگشت شده ی زندگیم بیافته
و از همه مهم تر دوست داشتم آدم موفقی باشم موفق درس خون باهوش
ولی باز هم خدایا شکرت
که سالمم
که خنگ نیستم
مادر پدرم داداشام خواهرم همگی خوبند  سالمند و خندانند 
خدایا شکرت 
دمت گرم



* تیتراژ از فیلم اینجا بدون من*

نوشته شده توسط آبی در 21:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم آبان 1391

احساس آرامش

دارم چیزهای جدید تو زندگیم  کشف می کنم 
امید وارم تجربه تلخ نباشه آخرش 
امید وارم مثل همهی دقایقش که داره بهم خوش می گذره ،ادامه پیدا کنه 
همیشه تو زندگیم آرزو می کردم یه جاده ی سرسبز باشه یه آسمون پر از ایر که خورشیدم توش باشه 
من سرمو بزارم رو شونه های یکی به جاده نگاه کنم به آسمون پر از ابر 
تو دلم بگم زندگی اونقدر هام که فکر می کنم تلخ نیست 
و هوای پر از اکسیژن عمیق بفرستم توی ریه هام 
و از ته دل بگم خدایا شکرت 
هوا خوب آسمون آبی تر از همیشه من حالم عالی 
و فکر کنم چه عطر خوبی زده 
همیشه خدا دلم می خواست برم دریا بشینم روی نیمکت های کنار دریا بخوابم
چشم هامو ببندم 
به صدای موج دریا گوش بدم 
به صدای پلیکان های دریایی گوش بدم 
فقط چشم هامو ببندم 
بی خیال آینده ی نا معلوم خودم بشم 
اصلا فکر آینده م نباشم 
و فکر کنم چه عطر خوبی زده 
و احساس آرامش کنم 
از ته دل لبخند بزنم 
و باز تو دلم بگم خدایا شکرت 
بگویم مرسی 
مرسی 
و باز از آفرننده ی خوشی کوچک زندگیم تشکر کنم 

نوشته شده توسط آبی در 21:57 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر